خرید بک لینک

باید میبودم، وقتی نشسته ای زمین و سرت را میات دستانت گرفته ای، از پشت بغلت میکردم، می نشستم و تمام تورا در جانم در بر میگرفتم و تاب میدادم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

روز دوم _به سمت هورامان صبح پاشدیم و خونه ی هاستمونو مرتب کردیم و براش یه نامه چسبوندیم روی در یخچالش و زدیم بیرون و یه وانت دیدیم و گفتیم مارو میبری ترمینال؟ ترمینال خیلی از جاها چون سر جاده هاشونه یخورده بعدش خوب میشه هیچ زد. دیدیم دونفری هم وایسادن و تا ما هم رسیدیم یه ماشین شبیه جیپ_ وانت های ف

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

میدونی من یه روز رفتم دریا... یه روز صبح خیلی زود. من صبحا معمولا زود بیدار نمیشم اما اون روز صبح کسی بیدارم کرد . اولش وحشت کردم . فک کردم خیالاتی شدم و دوباره خوابیدم اما دوباره شنیدم کسی اسممو صدا زد. بوی نمناک شور دریا چسبیده بود به موهام و بدنم و رفته بود توی دماغم و چسبیده بود به لایه ی داخلی

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

مترو خلوته، آخرین ساعت مترو همیشه خلوته. باز دویده بودیم و به آخرین مترو رسیدیم. میشینه رو به روم . روم نمیشه بگم روبه رو چرا؟ تو الان باید بشینی من سرمو بذارم رو شونه هات، دستتو بگیرم، زانوم رو بچسبونم به زانوتو قلبم بریزه... اما به جاش دهنمو که باز میکنم میگم: فیلم رستگاری در شائوشنگ رو دیدی؟ (نم

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

قرار بود بیام حس و حال خوبم رو از کنکور ارشد باهاتون به اشتراک بذارم . کاری که معمولا کمتر به صورت شخصی انجام میدم . قرار بود بیام بگم که بعضی وقت ها باید به خودت ثابت کنی که می تونی یه چیزی رو توی دور دست بخوای. بپری حتی اگه دیر و بگیریش و ته دلت احساس غرور و شعف کنی! اما حال امروز با غرور و شعف فر

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

داشتم الان توی تلگرام میچرخیدم که توی یه کانالی این عکس رو دیدم:

با این کپشن که " ما که تو جوونیمون اینطوری نبودیم لااقل اگه تو پیریمون هم این شکلی نیستیم همین الان بکشمون!"

راست میگه دیگه! یعنی میخوام بگم اون عکس پایین سمت راست، خود هدف زندگی منه. خود خودشه...

حالا اگه من اون پایین سمت راستی نمیشم بکش منو تموم بشم:))

حالا یه عکس دیگه هم دارم از هدف هام میذارم بعدا براتون:))

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

آخرین جعبه رو که از پله ها بالا آوردم، دستم رو داخل جعبه انداختم و از گوشه ی سمت راست جعبه کتری و متعلقات یک چای خوب رو بیرون آوردم. بدون اینکه حتی به داخلش نگاهی بیاندازم. دیگه جای تمام وسایلم رو درون جعبه ها یاد گرفته ام . همونطور که هر روز صبح موبایل و سوییچم رو، تقویم و خودکارم رو، رژ لب و خرد

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 2:27

خودش رو میندازه توی تخت و موهاشو پخش میکنه دورش. بهش میگم جمع کن اون موهای لامصبتو ... تا یه هفته باید از لابه لای تشک متکا مو در بیارم... همینجوری که هی توی تخت و رو تختی فرو میره میگه: فک میکنی بعد این همه مدت ممکنه باز یادم بیوفته؟ ممکنه یه جایی یهو هنوز همونطوری که من بهش فک میکنم بهم فکر کنه؟

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 20:06

به دردهایی که مرا بزرگ کرده اند مدیونم . به آن درد هایی که هر چقدر هم درد باشند و عذاب آور، بعد از مدتی تبدیل به غم باشکوه میشوند...

اما حتی آن ها هم حدی دارند...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 20:06

صفحه بندی